تبليغاتX
سلام
من هشتمين آن هفت‌ نفرم

در اين كتاب پسر نوح كه عمري با بدان نشسته بود، در جستجوي تطهير است و ضحاك كه نماد پليدي است از درگاه خدا آمرزش مي‌خواهد و مارهاي رسته بر شانه‌اش ديري است مرده‌اند.و در اين قصه‌ها بتي است كه از خدا، ابراهيم را مي‌خواهد و وقتي ابراهيم نمي‌آيد، او خود، خويشتن را مي‌شكند. سگ اصحاب كهف از غارش بيرون مي‌آيد و با مردم از انسان شدن مي‌گويد....ادامه مطلب

                                         من هشتمين آن هفت‌ نفرم


>>> ادامه مطلب >>>

 به نقل از وبلاگ :  قدرت فکر و نگرش   

شبي در فرودگاه  زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود.

 او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه شخص كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد....    بر روی:  ادامه داستان  کلیک کنید.

 

                                               مردم


>>> ادامه مطلب >>>

  به نقل از وبلاگ :  قدرت فکر و نگرش

یک داستان کوتاه . . .

یه روز دوتا فرشته بهم میرسن و یکیشون به اون یکی میگه : اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده سخت تعجب میکنی .

اون فرشتته دیگه هم میگه : تو هم اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی ...  بر روی :  ادامه داستان کلیک کنید.     

                                 فرشته  


>>> ادامه مطلب >>>

گفتند مصطفي اين دختررا جادو و جنبل‌ كرده
خانه سوت و كور بود. انگار نه انگار كه از مراسم عقد خبري باشد؛ جشني، سروري، چيزي... مادر، عصباني كز كرده بود يك گوشه‌ خانه. كارد مي‌زدي خونش در نمي‌آمد. پدر، حرفي نمي‌زد و خواهر مضطرب و نگران، اين طرف و آن طرف مي‌رفت؛ با اين حرف مي‌زد، با آن حرف مي‌زد، وسيله‌اي جور مي‌كرد...
>>> ادامه مطلب >>>